تبليغاتX
شعر و ادب
شعر و ادب



ابتدا میخوانیم از

"زندان بی‌ دیوار" 

دومین مجموعه شعری علیشاه احمدی عباب

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  توسط وجیهه  |

 

مادر

مادر

برفتی مادر و بی‌ تو مرا جهان خالی‌ ست

به گلشن دل من جای دلستان خالی‌ ست

نه نور در سحر و نی ستاره در شبها

زمین به چشم دلم تا به آسمان خالی‌ ست

نگین نام تو را پنجهٔ اجل دزدید

وزین متاع گران دست زرگران خالی‌ ست

فضا به دیدهٔ من بی‌ تو هست گرد الود

چمن به چشم حزینم ز باغبان خالی‌ ست

به اعتماد دعای تو میزدم منزل

کنون چو تیر من از کمان خالی‌ ست

سرود شده در دسامبر ۱۹۹۷

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  توسط وجیهه  |

 

سبزینه

سبزینه


فغان که هستی‌ سبزینه باغ ما خشکید

درخت عاطفه مرد و ٔگل وفا خشکید

دگر ز باغچهٔ تشنه لب گلاب مخواه

که جویبار جدا، چشمها جدا خشکید

مخواه ز شهر هنر بعد از این ترانهٔ عشق

که دست و پنجهٔ مطرب به تارها خشکید

چه شاخه‌های ٔگل تازه‌ای که پر پر شد

چه دست‌ها که به امید شب حنا خشکید

به روزگار غمین غزل تماشا کن

مگو که شعر تر "احمدی"چرا خشکید


سروده شده در سال ۱۹۹۹_ورجینیا

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  توسط وجیهه  |

 

"رنگ"

"رنگ"

به این بیگانه دنیا،آنقدر دل تنگ می‌گردم

که با خود میستیزم،قهرمان جنگ می‌گردم

نیامیزد دلم،چون با دو رنگی‌ و دو رویی ها

از آن رو گوشه گوشه از جهان رنگ می‌گردم

تو چون فرمان روای کشور اندیشه‌ام گشتی

سزد اگر شهر یاری،من به این اورنگ می‌گردم

شدم پیکر تراش و ساختم شهکار زیبایی‌

کنون چون بت پرستی‌ دور دور سنگ می‌گردم

به شعرم چاشنی‌ بخش‌ای خدای دادگر برای

که در بزم غزل امشب پی آهنگ می‌گردم

چنان‌ای چهره گلناری،به هر جا شهره‌ام کردی

که آغاز غزل یا مطلع آهنگ می‌گردم

سروده شده در جنوری ۱۹۹۹


یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط وجیهه  |

 

بیگانه

بیگانه

گفتی‌ که وطن سر خوش و بی‌ غم شده کم کم

فارغ ز عزاداری و ماتم شده کم ککم

از جنس رفاه آماده کم کم سر بازار

آسودگی خلق،فراهم شده کم کم

از ریشه ندانم که کجا می‌‌دمد اما

هر شاخهٔ آن باغ،منظم شده کم کم

از هر دو رخ سکه اگر راست بپرسی‌

بیگانه ز هم خانه،مقدم شده کم کم

نا آماده در کیسهٔ ما حاصل خرمن

ارباب به اندیشه درهم شده کم کم

خواهم که به زخم تو نمک ریز نگردد

دستی‌ که وطن،بهر تو مرحم شده کم کم

سروده شده در سال ۲۰۰۳

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  توسط وجیهه  |

 

آرزو

آرزو


کاشکی‌ شب رود و روز پدیدار شود

باز خورشید رسد،نوبت دیدار شود

کاش این کلبهٔ ویران شده‌ی ما روزی

صاحب سقف و ستون و در و دیوار شود

کاش آزده به سر منزل مقصود رسد

تا سیه روی و سر افکنده سیاهکار شود

کاش ایام کند فرق نیکویی و بدی

به حقیقت نگری،آیینهٔ کردار شود

شهر بر دگر از مهر شود مالامال

کوچه‌ها پر ز هیاهوی وطندار شود

سروده شده در سال ۱۹۹۸

شنبه سی ام خرداد 1388  توسط وجیهه  |

 

خروش رود باران

خروش رود باران


من دگر آن شاخهٔ سبز بهاران نیستم

مستی دریا،خروش رود باران نیستم

نالهٔ نا ی شبانم،های‌های داره ها

ساز شور انگیز بزم می گساران نیستم

زهر غم دارم غزل‌هایم نشهد و نی شراب

جام شادی آفرین می پرستان نیستم

از گلوی سر به دارانم،نا از چنگیزیا

من صدای کاذب میهن فروشان نیستم

ریشه دارم در زمین غزنه و غور و تخار

برگ سبز آب و خاک این گلستان نیستم

آشنای سنگ و چوب و خشت و خاک کابلم

فارغ از سودای بلخ و جوزجانان نیستم

اگر چنین درماندهٔ غربت بمانم سالها

نا خلف باشم اگر گویم که افغان نیستم

آدر لبانم روز و شب،ای"احمدی" شکر خداست

کز تبار راهزن و از جمع دزدان نیستم

تابستان ۱۹۹۹ تورنتو

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  توسط وجیهه  |

 

فریاد بیگناهی

فریاد بیگناهی

خوب شد که مُرد خواهشی زین بیشتر نداشت

بیچاره غیر گور پناه دگر نداشت

وحشت که پنجه برد به دامان آبروش

جز ناله هیچ چیز به نام سپر نداشت

دیوی جنون ز وحشت بسیار شادمان

دختر ز پاکدامنی خود اثر نداشت

چشمان بی فروغ به فریاد اوفتاد

آنجا که هیچ حرمت، حقوق بشر نداشت

آوای کودکانه ی او را شمال برد

در نزد قاضی ی که به جز گوش کر نداشت

زان پس ز هیچ طایفه از جنس آدمی

در ذهن کودکانه ی خود همسفر نداشت

یک سو نهاد درس الفبای زندگی

باور به هیچ سرخط دست بشر نداشت

از همکلاس و کوچه و پسکوچه دل گرفت

مشقی به غیر گریه و چشمان تر نداشت

بازیچه های کودکی اش را شکست و ریخت

دیگر عروسکی به کنار و به بر نداشت

می سوخت همچو کوره ی ظهر از غم پدر

کان نخل سایه گستر خود را به سر نداشت

هر شب سیاه تر ز شب رفته می نمود

در چشم دختری که امید سحر نداشت

در کنج بیکسی و غمش گریه می نمود

جز مادر حزین انیس دگر نداشت

یک شب به گریه گفت که: مادر خدا کجاست؟

کان لحظه های تلخ ز حالم خبر نداشت

وقتی که می نوشت سیاه روزی مرا

آیا به جای دیگری کار دگر نداشت

گر بود واقفم ز چه افتاده ام چنین

یا همچو من به قبضه ی دستش تبر نداشت

ناخواسته ز چه به جهانم گشود چشم

زین بخت واژگون من آیا خبر نداشت

مادر سکوت را به نگاهی بهانه کرد

دختر ز پرسش پی هم دست بر نداشت

آخر به گریه سر سر زانوی غم نهاد

گویی جواب نغز برایش دگر نداشت

شب ناتمام و خاطر هر دو فسرده تر

در کلبه ی خرابه که دیوار و در نداشت

آمد شبی که دخترک از غصه جان سپرد

آری ز خواب رفته سر خویش بر نداشت

مادر که چشم و چانه ی دختر گرفت، گفت:

خوب شد که مُرد! هیچ پناه دگر نداشت

ناگه ندا  رسید که ای بنده ی غمین

دیگر مگو که آه تو در من اثر نداشت

عاصی مشو گمانه زنی ی خطا مکن

آنی که سر شکست، بدانی که سر نداشت

تو بنده ای و من به خدایی نشسته ام

دیگر مگو که خالقت از تو خبر نداشت

ظالم به دادگاه سزایش رسیدنیست

فریاد بیگناهی دختر شنیدنیست

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

امواج رودخانه

        امواج رودخانه

*

نگفته ام که پر از شعر و از ترانه منم

بیان من غم مردم بود، بهانه منم

فتد بنای ستم از هجوم فریادم

غریو سرکش امواج رودخانه منم

فغان ملت هردم شهید افغانم

ز هر گلو به در آیم، به خانه خانه منم

به دوستی بروم، همرهت چو دریا بار

ولی به خصم چو گرداب رودخانه منم

تو از نظاره ی آتش فتاده ای از پا

کسی که می برد این شعله را به شانه منم

به نان گندمی صبح میهنم سوگند

که دل گرفته ازین ملک و آب و دانه منم

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

آسمان در آسمان


         آسمان در آسمان

*

خواب دیدم ای وطن رنگ دگر می سازمت

این سفر از چوب و سنگ خوب تر می سازمت

با طلوع با آفتاب و روشنی ها هم نوا

خاک بر رنگ سیه، رنگ دگر می سازمت

می شود روشن ز نور صبح صادق آسمان

وز شکست شب پرستان با خبر می سازمت

آشیان در آشیان هم بال مرغان می روم

آسمان در آسمان پرواز پر می سازمت

می زدایم تا ز روی دامنت رنگ ریا

در میان اشک هایم خوب تر می سازمت

التجایم را خدا باران رحمت می دهد

گلشن پاکیزه، باغ بارور می سازمت

در دل ویرانه هایت می روم چون ماهتاب

آستین بر می زنم، دیوار و در می سازمت

خانه ی آباد می گردد رخش بر آفتاب

آشنا با روزن و نور سحر می سازمت

از پر طاووس بال زاغ می گیرم نشان

با خبر از زشت و زیبا، زین دو پر می سازمت

ناگهان بانگی بر آمد خواب من بشکست و گفت:

" یک رقم نی یک رقم " خون جگر می سازمت

جنوری ٢٠٠۶

 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

بی دشمن و بی دوست

بی دشمن و بی دوست

*

مگذار که دور از همه هر بار بمیرم

در صبح دروغین و شب تار بمیرم

مگذار که در گوشه ای بی دشمن بی دوست

در آتش تنهایی بسیار بمیرم

بگذار که از زخم زبان هیچ ننالم

چون طایر زخمی به تهء خار بمیرم

تا چند سر من بود و سنگ ملامت

تا چند به فتوای ریا کار بمیرم

واقف نبودم لیک به تحقیق چو دیدم

هر ثانیه در ساعت دیوار بمیرم

شاید که شبی با غزل سرو و سپیدار

در بستر دیباچهء اشعار بمیرم

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

 

و اینک میخوانیم از

"باغ در آتش"

اولین مجموعه شعری علیشاه احمدی عباب

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

پروردگارا

پروردگارا

ایا پروردگار ماه و ماهی‌

به بیدادی که بر ما شد گواهی

بسوزان رشتهٔ جمع تبه کار

بگردان از دیار ما تباهی

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

یا علی‌

    یا علی‌

یا علی‌ مرتضی چشمم به گریان آمده

باز شبخون دگر در ملک افغان آمده

یک طرف غارتگران شمشیرها در آستین

یک طرف سرمای بی‌ رحم زمستان آمده

یک طرف دامن پاک نو عروسان تر به خون

یک طرف باران باروت همچو طوفان آمده

لشکر الحاد روسی رفت گر زین مرز و بوم

فوج وحشی زادگان ناا مسلمان آمده

کی مسلمان خون پاک هموطن ریزد به خاک

کی مسلمان دشمن آیات قرآن آمده

جای امداد و مروت فتنه‌های رنگ رنگ

هم ز پاکستان رسیده هم ز ایران آمده

باورم دیگر نمی آید به گندم زاارها

بس که در گوشم غریو طفل بی‌ نان آمده

برگ و بار و جوش باغستان به کام شله رفت

گوئیا آفت به کشت سبز دهقان آمده

بس که با هر سنگ سخت زندگی‌ کردم نبرد

تیشه فرهاد بر حالم به افغان آمده

جز به درگاهت کجا رو آورم یا مرتضی

دل درون سینه‌ام اخر به جولان آمده

با تن زخمی به درب استانت آمدم

زخم ناسور مرا لطف تو درمان آمده

زیر بار درد سنگینم قلم بی‌چاره شد

"ور نه عرض حال عاشق کی به پایان آمده

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

مادر

 

مادر

ترا هر چند بودم تک درخت بارور مادر

نگشتم سایه گستر بر سرت،خاکم به سر مادر

مرا با خون دل پروریدی اما از برت دورم

الهی در گیرد خانهٔ بیدادگر مادر

پریشان بر سر ره می‌‌نشستی انتظار من

شبی‌ گر میرسیدم سوی منزل دیر تر مادر

به شیر پاکت‌ای موجود بی‌ همتا خورم سوگند

که دور از تو ندیدم راحت جای دگر مادر

فلک تا از تو دورم کرد و با غربت قرینم ساخت

شدم آوره و بی‌ خانمان و دربدر مادر

برادر با برادر گر چنین اندر جدل باشند

نمیابی ز فرزندان خود دگر اثر مادر

اگر این گونه در هر گوشه او آتش افروزند

نخواهی دید جائی از وطن ویرانه تر مادر

کجا راضی‌ به دوری تو و ترک وطن بودم

مرا دست حوادث کرد از خاکم بدر مادر

اگر لطف خدا یاری کند سوی تو برگردم

به پاهای تو می‌‌افتم هر شام و سحر مادر

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

خانهٔ تنهایی‌

 

خانهٔ تنهایی‌

ای سفر کرده به سویم برگرد

ای شکوهمندترین،پاکترین‌ای خورشید

به شبستان غمم روی بتاب

که دلم بی‌ تو به تنگ آمده است

__________

آئ و چشمان به ره مانده و حیرانم را

به تماشای سحر گاه ببر

تا دیار تن ظلمت بارم شود از آمدنت نورانی

__________

از پس کوه بلند،از رهی دشت بیا

که زمینی‌ بی‌ تو

که زمانی‌ بی‌ تو

به اسارتکدهٔ شب، گیرند

گوئیا دورهٔ سنگ آمده است

زندگی‌ گفته"شاعر" سفریست

"تا که من مینگرم می‌گذرد"

خوابهای عجیبی‌ می‌‌بینم

خواب در بسته‌ترین خانهٔ تنهایی‌ را

خواب پاییدن در تاریکی‌

تو هنوزم به سفر

تو هنوزم به سفر

آی تا سبزه قدمهایت را

بوسه باران کند تازه شود

آی تا شهر شود مالامال

از صفایی‌ که ترا داده خدا

انجمادی که به کوه هاست همه آب شوند

آبشران به زمین بوسهٔ دیدار زنند

ارغوان زار شود دره و دشت

گل بخندد به چمن

بلبل آغاز کند هلهله را

با تو بودن چه صفایی‌ دارد

بی‌ توئی رنگ سیاهی دارد

سروده شده در سال ۱۹۹۷"تورنتو"

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

درب اسارت

 

درب اسارت

ای دیده ها،ای گوش‌ها تا چند کور و کر شوید

ای پر توان خاموش ها،خیزید تا محشر شوید

خیزید و طوفان افگنید درب اسارت بشکنید

تا بر فراز آسمان مرغان بالا  پر شوید

آخر  چرا‌ای خواهران،بازیچهٔ بازیگران؟

مشتی به فرق دشمنان کوبید و کاریگر شوید

القاب همچون عاجزه،جنس لطیف و کوچ را

از نام پاک زن جدا سازید و روشنگر شوید

کاخ ستم بر هم زنان،هر جا سخن از زن زنان

ای خواهران‌ای خواهران بر خویشتن غاور شوید

خیزید با عزم متین با اتحاد راستین

تا لرزه افتد بر زمین،همدست و همسنگر شوید

گر شمع سان تا پای جان،خوانید آتش را به جان 

خوشتر که چون پروانه‌ها یکباره خاکستر شوید

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

شهر حادثه ها

 

شهر حادثه ها

من از دیار تب آلود غصه می‌‌آیم

ز شهر حادثه ها،

از آن کرانه که خورشید در حصار شب است

و روز در زنجیر،

دروگران فرومایه داس‌ها در دست،

به قطع ساقهٔ گلهای باغ مصروفند

و خون تازه صد ارغوان میریزند

به خاک و خاکستر

دگر ز من طلب مژدهٔ بهار مکن

که از دیار به آتش کشیده می‌‌آیم

ز تلخ کامی‌ ایام هر چه هست بپرس

ز شهر خفته به خون،

از غریو زندانی

ز انهدام و خرابی و انفجار بپرس

نه از سرود و سرور

که با قبیله شان هیچم آشنایی نیست

_____________

دم از بهار مزن

که ابرهای سیه‌ جای ریزش باران

شراره میریزند.

ز من سرود دل انگیز شاعرانه مخواه

ز من ترانه مخواه

که روزگار غزلهای من پریشانست

سرود شده در مارچ ۱۹۹۴"تورنتو"

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

الوداع

 

الوداع

باز روز الوداع از کشورم آمد به یاد

اشک چشم و ناله‌های مادرم آمد به یاد

کاروان اشک چشم من نمیگرد قرار

بی‌ سر و سامانی بوم و برم آمد به یاد

خانهٔ بی‌ سر پرست و کودکانی بی‌ پناه

کشور بی‌ رهنما و رهبرم آمد به یاد

سفرهٔ رنگین چو دیدم از غذاهای لذیذ

کودک بی‌ نان خشک کشورم آمد به یاد

بی‌ پناهی بی‌ دوایی بی‌ غذایی‌ در وطن

مردم درماندهٔ فرمان برم آمد به یاد

دل نمیگیرم به کاخ با شکوه دیگران

این سخن روز وداع از مادرم آمد به یاد

چون ننالم،گشته اعضای وجود من جدا

فکر جستن تا نمودم پیکرم آمد به یاد

خواستم تا بر فراز آسمانها پر زنم

ناگهان اندر قفس مشت پرم آمد به یاد

"آسمان خاطرم شد بی‌ فروغ‌ای احمدی"

سرزمین سوگواران،کشورم آمد به یاد

سروده شده در سال ۱۳۷۱

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

سرود باران

 

سرود باران

چو باغ خّرم و سر سبز نوبهارانی

نسیم تازه صبح شکوفه بارانی

به گاه حرف زدن جان دهی به رگ هایم

طنین زمزمهٔ مست آبشارانی

خیال چشم کبود تو میبرد هوشم

شراب کهنهٔ مینای میگسارانی

به من که جز شب هجران ندیده ام ‌ای دوست

پیام صبح دل انگیزه نور بارانی

"بیا که سبز شوم سبز سبز سبز شوم"

کویر خشک تنم را سرود بارانی

سروده شده در سال ۱۳۶۰ "کابل"

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

شعلهٔ سر کشیده

 


شعلهٔ سر کشیده


رنگ از رخ پریده را مانم

دل ز دنیا بریده را مانم

خویش را میزنم به هر طرفی‌

شعلهٔ سر کشیده را مانم

اختیارم به دست یار منست

نوکر زر خریده را مانم

سوز دل میکشد فغان مرا

طفل کژدم گزیده را مانم

کس سراغ مرا نمیگیرد

داستان شنیده را مانم

همه از من بریدن و رفتند

مار مردم گزیده را مانم

"احمدی منزوی شدم آخر"

دل ز دنیا بریده را مانم

سروده شده در سال ۱۹۹۲"تورنتو"

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

غم عشق

 

غم عشق

آخر ز دیار تو سفر کردم و رفتم

خاک سر کوی تو با سر کردم و رفتم

زان رو که مرا عشق بی‌ باک نگویی

آهسته به روی تو نظر کردم و رفتم

با تو به جهان چشم امیدم نگران بود

بی‌ تو ز جهان صرف نظر کردم و رفتم

در شهر نشد با غم عشقت گذرانم

قصد سفر کوه و کمر کردم و رفتم

از بس که جفا کردی و بار تو کشیدم

صد داغ ز هجرت به جگر کردم و رفتم

"شد احمدی رسوا ز غمت بر سر بازار"

ناچار ز شهر تو سفر کردم و رفتم

سروده شده در سال ۱۳۵۲"مزار شریف"

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

مکتب جنگ

به استقبال از شعر "ایرج مرزا" شاعر نمدر ایران زمین

گویند مرا چو زاد مادر      پستان به دهان گرفتن آموخت


مکتب جنگ

جنگجویی به ما به مکتب جنگ

دزدیدن و سر بریدن آموخت

از کاسه خون سفرهٔ غم

بر پیر و جوان چشیدن آموخت

ببریدن دست و پای انسان

آیین چشم کشیدن آموخت

با دشمن خاک سازگاری

از هموطنان بریدن آموخت

باروت به جای سرمه افگند

چشمان مرا ندیدن آموخت

بگشود رهی فرار مردم

در کوه و کمر خزیدن آموخت

بر کودک حال و مرد فردا

از مدرسه پا کشیدن آموخت

در خدمت صاحبان قدرت

هر شام و سحر دویدن آموخت

سرمه به گلوی بلبلان ریخت

بر زاغ و زغن غریدن آموخت

این حاصل درس و مکتب اوست

درد دل من برایت‌ای دوست

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

علم سرخ شهادت

 

علم سرخ شهادت

کشور خفته به خون،کشور ویرانهٔ ماست

زهر بیداد زمان در دل پیمانهٔ ماست

این همه قامت شمشاد که افتاده به خاک

قهرمانان به خون خفتهٔ مردانهٔ ماست

غصهٔ ترک دیار و غم آهنگ سفر

همه در آبله های دل دیوانهٔ ماست

دل پروانه کی دارد که به ما سر بزند؟

شعلهٔ درد قد افراشته در خانهٔ ماست

ز من از بلبل و گلبن و از باغ مپرس

که در این فصل خس و خار به گلخانهٔ ماست

گوش کن گوش،تو‌ای وارث فردای وطن

که رهایی تو در شیون و زولانهٔ ماست

تا به پا بوسی خورشید رسد لشکر عشق

علم سرخ شهادت به سر شانهٔ ماست

شیخ با آنکه تو را منع می و جام کند

تا سحر مست می و باده به میخانهٔ ماست

گر کسی‌ خورده به شعر من دلتنگ گرفت

بگو از ساختهٔ شاعر دیوانهٔ ماست

 

سررده شده در سال ۱۳۷۲

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

زادگاه من

زادگاه من

این من و زادگاه من،کشور آشنای من

گنبد سالخوردهٔ معبد من خدای من

غول تبر گرفته را،گوی که گم نمیشوم

گر بکنی‌ قلم قلم ساقه و شاخه‌های من

کوچه به کوچه جوی خون،خانه به خانه ماتمست

خنجر فتنه میدرد سینه‌ی همصدای من

شعله به دل نهفته‌ام از پی انتقام یار

دود هزار آرزو سر کشد از نوای من

در دل شب نشسته‌ام،تا ز دمیدن شفق

بانگ خروس صبحدم،مژده دهد برای من

"گرچه اسیر پنجهٔ خشم خزانم احمدی"

غصه مکن که می‌رسد باز شکوفهای من

سروده شده در سال ۱۳۷۴

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  توسط وجیهه  |

 

 



سلام خدمت دوستان و علاقمندان شعر و ادب.
علیشاه احمدی عباب در سال ۱۳۳۱
خورشیدی برابر با ۱۹۵۲ میلادی
در گذر عزیز آباد در شهر
مزار شریف دیده به جهان
گشود.سالهای اول زندگی‌ را
در زادگاهش سپری کرد و در سالهای نجوانی
همراه با خانواده به شهر کابل کوچید.
وی از همان سنین نوجوانی به شعر و
ادب روی آورد چناچه در سال ۱۳۵۰
چند پارچه از اشعار وی در مجله
پشتون ژغ ژوندون به نشر رسید.
وی در سال ۱۳۵۱ از لیسه غازی کابل فارغ
شد.و چند سال در یکی از ادارات دولتی کابل
مشغول به کار شد.
علیشاه احمدی عباب در سال
۱۹۸۴ افغانستان را به مقصد هند ترک گفت
و به غربت رو کرد.
و از سال ۱۹۸۹ بدین سؤ در
ترنتوی کانادا با خانواده خویش به سر مبرد.
وی دارای ۳ فرزند دختر و ۱ فرزند پسر می‌باشد.
"باغ در آتش " اولین مجموعه ی شعر وی است
که در سال ۱۹۹۷ در دهلی‌ نو به چاپ
رسید و در اختیار علاقمندان شعر و ادب
قرار گرفت.
دومین مجموعه ی شعری وی
به نام "زندان بی‌ دیوار" در فبروری
۲۰۰۸ در تورنتو به نشر رسید.
هدف ما از تهیه این وبلاگ
گنجاندن بهترینهای این دو مجموعه
و قرار دادن آن در دسترس
علاقمندان می‌باشد.
و من امیدوار هستم که
خود آقای احمدی نیز این تحفهٔ ناچیز را
از این خواهر زاده حقیر و کوچک خود
قبول کنند.
به امید موفقیت‌های روز افزونشان.

passengar_of_night@hotmail.com

 

 

مادر
سبزینه
"رنگ"
بیگانه
آرزو
خروش رود باران
فریاد بیگناهی
امواج رودخانه
آسمان در آسمان

 

هفته چهارم مهر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388

 

 

وبلاگ شیمی
دلتنگی‌
سکوت دل شکسته
فانوس دریا
غزل پست مدرن
عشق خاکستری من
شبگرد تنها
زندان بی دیوار
کوفی
آشیان
شعر معاصر افغانستان
آمو دریا
غوغای عشق در دفتر عشق
اگه دستم به جدایی برسه
سقوط برگ برگه زندگی‌ ام
نوای دل
ياسر در گندمزار پراز غزل های نابش
خلیل جان شاعر
میران سو یدن
ســـــــــــــــــــپیده هـــــــــا
داریوش
(عاشقانه ها -::- موج خروشان عشق)
هنر از دریچه ای دیگر