|
فریاد بیگناهی خوب شد که مُرد خواهشی زین بیشتر نداشت بیچاره غیر گور پناه دگر نداشت وحشت که پنجه برد به دامان آبروش جز ناله هیچ چیز به نام سپر نداشت دیوی جنون ز وحشت بسیار شادمان دختر ز پاکدامنی خود اثر نداشت چشمان بی فروغ به فریاد اوفتاد آنجا که هیچ حرمت، حقوق بشر نداشت آوای کودکانه ی او را شمال برد در نزد قاضی ی که به جز گوش کر نداشت زان پس ز هیچ طایفه از جنس آدمی در ذهن کودکانه ی خود همسفر نداشت یک سو نهاد درس الفبای زندگی باور به هیچ سرخط دست بشر نداشت از همکلاس و کوچه و پسکوچه دل گرفت مشقی به غیر گریه و چشمان تر نداشت بازیچه های کودکی اش را شکست و ریخت دیگر عروسکی به کنار و به بر نداشت می سوخت همچو کوره ی ظهر از غم پدر کان نخل سایه گستر خود را به سر نداشت هر شب سیاه تر ز شب رفته می نمود در چشم دختری که امید سحر نداشت در کنج بیکسی و غمش گریه می نمود جز مادر حزین انیس دگر نداشت یک شب به گریه گفت که: مادر خدا کجاست؟ کان لحظه های تلخ ز حالم خبر نداشت وقتی که می نوشت سیاه روزی مرا آیا به جای دیگری کار دگر نداشت گر بود واقفم ز چه افتاده ام چنین یا همچو من به قبضه ی دستش تبر نداشت ناخواسته ز چه به جهانم گشود چشم زین بخت واژگون من آیا خبر نداشت مادر سکوت را به نگاهی بهانه کرد دختر ز پرسش پی هم دست بر نداشت آخر به گریه سر سر زانوی غم نهاد گویی جواب نغز برایش دگر نداشت شب ناتمام و خاطر هر دو فسرده تر در کلبه ی خرابه که دیوار و در نداشت آمد شبی که دخترک از غصه جان سپرد آری ز خواب رفته سر خویش بر نداشت مادر که چشم و چانه ی دختر گرفت، گفت: خوب شد که مُرد! هیچ پناه دگر نداشت ناگه ندا رسید که ای بنده ی غمین دیگر مگو که آه تو در من اثر نداشت عاصی مشو گمانه زنی ی خطا مکن آنی که سر شکست، بدانی که سر نداشت تو بنده ای و من به خدایی نشسته ام دیگر مگو که خالقت از تو خبر نداشت ظالم به دادگاه سزایش رسیدنیست فریاد بیگناهی دختر شنیدنیست
|